تبليغاتX
هر جایی

 

درخت‌ها آواز نمي‌خوانند

اما

به او كه ميرسي آواز آويخته‌اي مي‌شوي

برگ برگ خاطراتت را.

مي‌داني؟

سرمايت را بغل زده‌ام يك‌ جا

و تو چه نمي‌داني

زمستان سرد است...

باد در موهايت نمي‌شوم

تا مجبور نباشم  بگريزم از خاكستر پنهان نفس‌هايت.

و تو چه نمي‌داني

باد سرد است...

سايه‌ها آنقدر كوتاه و بلند مي‌شوند

كه زخم برمي‌داري از نور.

تو را آنگونه كه با من نيستي باور ندارم.

         نه ،

 زمين گرد نيست؛

دروغ به خوردمان داده‌اند

معنايت را.


+ به آیگاه درآمده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 6:50
توسط هادی بیگی موضوع: |

زندگي‌ام همچنان ادامه دارد و مرور خاطراتت هم هيچ كمكي نمي‌كند.

دود سيگارهايم مدت‌هاست پيروزي‌شان را در رقابت با احساس جشن مي‌گيرند. اما اين «تو» تنها بهانه‌اي هستي براي آغاز تمام ندانم‌ها و نداشتن‌ها. هميشه اينگونه بود حتي زماني كه هنوز نبودي. فكر كردن به تو بازآفريني «من» است. دروغ مي‌گويم اگر بگويم «به تو فكر مي‌كنم». به تمام نداشتن‌ها و نرسيدن‌هايم فكر مي‌كنم. تلاش‌هايم براي تجسم فيزيك چهره‌ات بي‌فايده است و هيچ سندي ندارم تا ثابت كنم زير خوابگاهمان سر بر زانوهايم گذاشتي. تمام عكس‌هايي كه هيچ‌گاه از تو نگرفتم سناريوي غيبت من را بازنويسي مي‌كنند و اين لذتي است كه از ديدنت ميبرم. تنها يك عكس هم مي‌توانست هجوم اضطراب‌ها و دلهره‌ها و افكار را سبب شود، پس چرا بايد اين همه عكس داشته باشيم؟

عجيب است!

تنها دليل بودنت، خواستن من بود. ميل به خواستن توجيه تماميت وجودي‌مان است. از افكارم سرازير مي‌شوم – يا بالا مي‌روم، چه فرقي مي‌كند؟ تنها كمي دورتر را كاويده‌ام – اما هرگز دروغ نگفته‌ام. چه مي‌دانستم آنكه كنارم بود «نياز» من بود نه تو، چه مي‌دانستم سرنوشت يعني نياز؟ آيا اينگونه نيست كه سرنوشتمان را خود مي‌سازيم؟


مطمئنا اين معناي درون متني زندگي است كه هيچ‌گاه «ديگري» در كار نيست. زوجيت تنها در توجيه كمال نقش پيدا مي‌كند آنگاه كه دليلش پرسش مي‌شود. اما درواقع تمامي درونكاوي‌ها نهايتا بيانگر نوعي نياز فردي است كه اتفاقا اصلا اين فرديت نرينه نيست و شايد تنها تجليگاه واقعي برابري جنسيتي باشد: نياز به زن بودن مادينگي را پديد آورد.

به عاقبتش كه مي‌انديشم بسيار مي‌هراسم از آنكه اپيدمي فكر اين‌بار گرفتار صحت اين گفتمان شود، كه هيولايي دو پا به نظر خواهيم آمد، اما خوشبينانه‌تر كه مي‌نگرم اين ادبيات بوده كه هماره تاريخ ساز بوده، نه فكر. انديشيدن به اين كه فرديت سنگ بناي تمام ادراكات حسي و اعمال است دشوار مي‌نمايد. در واقع فرديت قرارگاه اصلي و اوليه تمام رفتارها و ادراكات است. اين قرارگاه رفتاري به مثابه «نياز» در فرد هماره وجود خواهد داشت و در تراكنش با عوامل بيروني و تحريكات محيطي بالفعل خواهد شد. رويكردي كه هيچ‌گاه بازگو كننده مسبب خود نخواهد بود.

نمونه كاربردي‌تر آن‌ را مي‌توان اين گونه بيان كرد كه آشنايي و احساس دوست داشتن، نمود بيروني نياز شخص به اين احساس است و در اين صورت مشكل است باور جمله «به خاطر تو...» و در مقياس ديگر نيز دروغ، فريب و جدايي فعليت و عينيت نياز شخص است به «غم» و «اندوه». همينطور ياد آوردن خاطرات تنها مدركي براي اثبات خود است به خود در لحظاتي خاص، كه فرد نياز به بازيافت خود در آن‌ لحظه‌ها را دارد و شايد هم نوعي نياز براي پاسخ دادن به حس فراموش‌ شدن.

شايد تنها نمود واقعي و زيركانه اما ناخواسته (بعد پنهاني ذات هر شخص) اين قرارگاه را بتوان به رفتاري به نام «خودخواهي» نسبت داد. اين رفتار زماني بروز مي‌كند كه «نياز»ها به نوعي تعادل زودگذر دچار شوند.

اما واكاوي صحت اين گفتمان هماره در لقاي بازي واژه‌ها و ادبيات قرار داشته است تا آنجا كه به زور واژه‌ها قبول كمال در زوجيت و قبول نقش «ديگري» به جاي «خود» به قانوني نه قراردادي و طبيعي كه صرفا احساسي بدل گشته است.


+ به آیگاه درآمده در شنبه 25 مهر1388ساعت 19:22
توسط هادی بیگی موضوع: |
مرا به حال خود بگذار.

سردردهای شبانه ام را به نوشیدنت پیوندی ناگسستنی است...


+ به آیگاه درآمده در جمعه 17 مهر1388ساعت 20:56
توسط هادی بیگی موضوع: |

نوستالژی فرزند نامشروع تاریخ است که سناریوی تکراری بر باد رفته را همواره از بر میکند. یادش به خیر. سادگی لبخندی که صدایش زنگ های تفریح را معنی میکرد. همه ما بودیم و املتی که مزه اش رقیب طعم فرارهای پنهانی مان نبود. چقدر بزرگ شده بودی. تمام هیاهویت بر سر لاشه توپی لاکی بود که تمام امنیتت بود. همیشه بیقرار زنگ آخری بودی که معنایش هوس نگاههای پنهانی بود که مسیر کوتاه تا ایستگاه را بارها برایت مجسم میکرد. همه تو بودی با لباسی که به تنت زار میزند در آلبوم عکس هایت.

زبانت بند طبیعتی بود که اردوهای مدرسه ات را قاب میگرفت و بازیگوش آنقدر بزرگ شده بودی که دست کسی را نگیری و کز کنی تمام سربالایی های جنگل را. ترس گلی شدن لباست را  تنها من درک میکردم که بارها زمین خورده بودم. بزرگترهایمان زمین نخورده بودند که لباسشان گلی شود. میدانی؟ اصلا آن ها چه میفهمند شهرمان گم شده است؟ زنگ تک تک کلبه ها را میزدیم و فرار نمیکردیم تا شاید لقمه ای نان و عسل و کره محلی نصیبمان میشد. بچه ها را که میدیدی تمام گل لباست میریخت و میدانستم راه برگشت پریشانت میکند، همیشه اینگونه بودی. طعم نان و پنیر مادرت را تنها با سر و صدای همکلاسی هایت بود که میتوانستی قورت دهی.

 احساس همیشه در خیابان یک طرفه شکل میگیرد و خدا را شکر، شهر ما یک خیابان بیش نداشت.

 http://gallery.tonekabon.com


+ به آیگاه درآمده در جمعه 10 مهر1388ساعت 6:5
توسط هادی بیگی موضوع: |
مایكل آراد، معمار آمریكایی، برنده مسابقه بین المللی برای طراحی یادمان قربانیان حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر شد.
این بنای یاد بود كه «غیبت بازتاب شونده» نام دارد و قرار است در محل سابق برج های دوقلوی مركز تجارت جهانی ساخته شوند، از دو استخر كم عمق تشكیل شده است كه آب شان به گودال هایی درمركز دو استخر می ریزد.
نام های قربانیان حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر در نیویورك و واشنگتن نیز روی دیوارهای كم ارتفاعی در اطراف این دو استخر حك خواهد شد، خانواده های قربانیان ابراز احساسات چندانی برای این طرح نكرده اند.
طرح مایكل آراد توسط یك هیات داوران ۱۳ نفره ازمیان ۸ طرح فینالیست انتخاب شد.
این طرح از میان بیش از ۵ هزار طرح رسیده از ۶۰ كشور جهان به دفتر توسعه منهتن جنوبی انتخاب شده است.
انتظار می رود كار ساخت این بنای یاد بود از اوایل سال ۲۰۰۶ آغاز شود.
وارطان گریگوریان، رئیس هیات داوران، درباره این طرح می گوید:« این طرح بیانی ساده و در عین حال قدرتمند از جای خالی برج های دوقلو است. بازتابی از غیاب با دوفضای خالی داخل دو استخر كه در واقع جای خالی دوبرج ویران شده هستند، نمادی تاثیرگذار برای فقدان و ویرانی برج های دوقلو به حساب می آید.»
مایكل آراد نیز با انتشار بیانیه ای، «غرور و هیجان» خود را از برنده شدن طرحش ابراز كرد.
آراد می گوید: « امیدوارم بتوانم یاد تمام قربانیان این فاجعه را گرامی دارم و مكانی برای حزن و یافتن معنا خلق كنم.»
آنتونی گاردنر، سخنگوی خانواده های قربانیان كه برادرش را در حادثه ۱۱سپتامبر از دست داده است می گویدطرح تقلیل گرایانه ( مینی مالیستی ) آراد، عظمت حادثه ۱۱سپتامبر را منعكس نمی كند.
گاردنر می گوید:« این طرح، عقیم و خالی از الهام و اصالت است.»
شماری از مشهورترین بناهای یاد بود جهان در آمریكا ساخته شده است. دیوار ویتنام با فهرست كشته شدگان جنگ ویتنام و استخر بزرگ اكلاهاماسیتی كه به یاد قربانیان بمب گذاری اكلاهاما ساخته شده است و تصویرآسمان را در خود منعكس می كند، از جمله مشهورترین این بناها است.
بنای یادبود مركز تجارت جهانی در واقع تركیبی از عوامل ساده و در عین حال تاثیر گذار این دو بنای یاد بود است.
 
خودآیگاه: جا گذاشتن رد پا کاملا وابسته به متغیر بستری دارد که اتفاق می افتد. عظمت حادثه رابطه مستقیم با جسمیت برج هایی داشت که به گفته آیزنمن خط بطلانی کشید بر دوره نمایش. عظمت و حادثه واژه هایی رسانه ای هستند که دقیقا در تضاد با مفهوم حادثه قرار میگیرند. از بین رفتن تصویر به مثابه تولد احساس آغازگر فرایندی جدید گشت که به گونه ای ردپایش را میتوان در مجسمه سازی معاصر یافت.
تشخیص متن و عادت شاید دشوارترین هم پوشانی دنیای رسانه ای باشد که امروزه معاصر را در تفکراتی دنبال میکند که مینی مالیسم برآیند آن است.

+ به آیگاه درآمده در جمعه 10 مهر1388ساعت 4:26
توسط هادی بیگی موضوع: |

می‌دانم...

همه اینهایی را که می‌گویی می‌دانم...

آنقدر می‌دانم که حتی فکرش را هم نمی‌کنی...

آنگاه که نمی‌توانستم در آغوش بگیرمت اما هیچ نمی‌دانستم. نمی‌دانستم هنوز توان بزرگ بودن را ندارم. نمی‌دانستم گاهی می‌شود جواب خوبی‌ها را هم با بدی داد که خوب این کار را کردم...

ما به هم محتاجیم یا شاید محتاجم به تمام "نه" گفتن‌هایت؛ به تمام پس زدن‌های منطقی‌‌ات به نام صراط مستقیم. نمی‌دانم این بغض همیشه آماده اینبار به کدامین بهانه گلویم را می‌فشارد؟

چرا اینگونه شد؟

مگر آن نبودی که همیشه دعوی دگرگونی‌ام را در سر داشتی؟ مگر آن نبودی که خواستی‌ام؟ پس چگونه توانستی اینگونه سنگدلانه رهایم کنی؟ چگونه نخواستی حتی مانع بدی‌هایم به خودت باشی حال آنکه مانع بدی‌هایم به همه بودی؟ چگونه اجازه دادی این حد گستاخ باشم که با دستان خود همیشه تندیس شیشه‌ای‌ام را هزار تکه ببینم که هزار من را به رویم می‌اورد؟

خواب نیستم و بیدار نیستم آنگاه که باز نمی‌گردی دیگر تا گلایه‌هایم را بر خود ببخشی. اینگونه مسخ توام.

به نمی‌دانم‌هایم ایمان دارم که نمی‌دانم چرا آنگونه خواستمت که توان داشتنت را بر باد دادم و آنگاه که حیران و سرگردان در وادی شعرهای نگفته‌ام چرخ می‌زدم آنگونه کردم با تو که دور شدی، دور شدی، خرد شدی تا نتوانم طلب بخشایش‌ات را داشته باشم. چگونه است که هنوز باید برایت بنویسم و نمی‌دانم که چرا ای کاش کمی از آنها را در رفتارهایم نظاره می‌کردی و نکردم. می‌نویسمت چرا که همیشه نوشتمت و نگفتمت و نظاره کردمت که دورم شدی آنقدر که حتی نامم را...

چگونه بگویمت؟ چه چیز برایم مانده تا کمی برایت آنگونه باشم که لیاقت طعم دستانت را داشته باشم؟ بهاریت زمستانم را از یادم برد و باور نکردم تمام وجودم سرمایی ویرانگرانه می‌پرورد که حتی بهار تو را نادیده می‌گیرد. باور کن سرمایی تنم را می‌توانستی در آغوشت کشی بی‌آنکه شرمسارم ببینی آنگونه که ندامت راه را بر قلم هم تنگ کرده باشد. کاش ذره‌ای خواستن در نگاهت جستجو می‌کردم...

بیدار می‌شوم. باز هم نیستی...


+ به آیگاه درآمده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 16:13
توسط هادی بیگی موضوع: |

تناسب نا متقارن موهای پریشانی که از هیچ قاعده زیبایی شناسانه طبعیت نمیکند، در تقابل با چهره متقارن نوکلاسیک که اوج زیبایی اش در درخشندگی چشمان روشنی است که در تاریخ مظهر بی وفایی خوانده اند.

ظرافت در جزئیات را به وضوح میتوان در ابروانی دید که حتی جانمایی آن هم با ظرافتی بی نظیر صورت گرفته است: بالاتر قرار دادن ابروی سمت چپ هنگامی که در کنار لبخندی صادقانه دیده میشود - که لبان بسته را که نماد فهم و خویشتن داری است به نیمه راست صورت مایل کرده است - معنایی درون متنی ایجاد کرده است که نمودش در پنهان کردن یک گوش و آشکار گذاشتن دیگری با گوشواری که دیدنش به دقت نیاز دارد مشهود است.

و در نهایت برگزیدن سیاه و سفید برای این تصویر گویای ذوق خالق آن است که حجب و حیای دختری شرقی را یادآوری میکند که اینبار نه در قصه ها، که در ارومیه زیست میکند...

من نه عاشقت هستم و نه حتی کلامی از تو شنیده ام، تنها جایی خواندم که اهل این جایی...

زیبایی ات را پاس بدار بانو...

 


+ به آیگاه درآمده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 2:45
توسط هادی بیگی موضوع: |
"این اشک ها خونبهای عمر رفته من است."

جهان در مقیاس خرد و کلان می سوزد. آنقدر فاصله با مردمانم دارم که تنها گرمایی ناچیز روایتگر بی نقشی من در افروختن سمفونی آتشی است که در حیاط خانمان میسوزد.

هرگز نفهمیدم در مقیاس تک انسانی خرد، در نیمه تر آتش سوختم یا نیمه خشک آن؟ چرایی و چه هنگامش تنها واگذاشتن دملی است ناخوشایند؛ نیندیشیم به آن...

آری، سر در گریبان خود داشتم و می پنداشتم فریاد مردمانم از کوچه پس کوچه های دور می آید و چشم خود بسته نگاه داشتم از سرخی آتش حیاط خودمان. اما چشم بسته مگر کوچه و حیاط میشناسد؟ چشم بسته و در فکر میخزیدم خیابانی غریبه آشنا در تهران را: ولیعصر... مرا هرجای تهران رها کنی، آدرس این خیابان را خواهم پرسید که رد پاهایم بر آن بیست و پنج ساله است و تنها پایتخت را با او میشناسم...

اما هشتم مرداد او دیگر مهربان نبود که اگر بود خبر از آتشی نزدیک میداد. نهمین نمایشگاه ساختمان پایانی بس عجیب برایم داشت: تنوع به طور زننده شدید متریال ها و فضاها به یکباره جای خود را به چهار دیواری داد که نامش را "اوین" خوانده اند. ۱۸ مرداد زمان ترک این چهاردیوار، نمیدانم، شاید بهتر باشد دیگر فضا را در کتابهایمان تعریف نکنیم...

چه نزدیک من بودی  آن روزها.... تنهای من و تنهای چاهار دیوار... یکتا


+ به آیگاه درآمده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 23:27
توسط هادی بیگی موضوع: |

چایت را که خوردی، بنشین،

خودم می‌رسانمت

قبرستان!

...

صفحه حوادث

تو را ورق می‌زند:

با مژه‌های صورتی

 که سایه بر صورت سیاهت کشیده!

پنهانی زنی را زیسته‌ام

که از هر سینه ریزش

طعم مردی آویخته

بدون کراوات!

پاهایت را با سیلی سرخ نگه داشته‌ای

تا

مادرانه در آغوش بگیری

تاریکی تختت را

...

قهوه تلخی

از لبان قهوه‌ای‌ات

سر میکشم تا صبح

چراغ‌های خاموش را!

سه نقطه که تمام می‌شود،

دست نخورده             مانده

تن برهنه

فنجان!

و سیگارم که رقابت سختی

با عشق دارد!

دور میزنم اوستا

یا استوای بند نافت را

تا هرزه دستانت شوم...

روی نیمکت اتوبوس!

...

پائیز اگر بود،

میگفتم عاشق شده‌ام.


+ به آیگاه درآمده در جمعه 3 مهر1388ساعت 14:11
توسط هادی بیگی موضوع: |
زمین،

بی نهایت ضلعی منتظمی است،

که با هر ضلع خود،

زخمی بر جای می گذارد.

به خودت که می آیی،

دیگری شده ای!


+ به آیگاه درآمده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 20:21
توسط هادی بیگی موضوع: |
« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by Environment Reflection. co