بی بی اون سه

بند کفش‌هایم را که می‌بستم بیرون ایستاده بود و نگاهم می‌کرد؛ من اما حواسم نبود. نیمه چپ ذهنم خاطرات شیرین چند ساعت گذشته را مرور می‌کرد و نیمه دیگرش هم به دنبال پیش‌بینی صحنه‌هایی که از سه طبقه پائین‌تر انتظارمان را می‌کشید...

یک ماه بعد

بند کفشش اولین چیزی بود که در سومین و آخرین دیدار نگاهم را ساکن خود کرد. یک جفت کفش قرمز که بند یک لنگه‌اش سفید بود و دیگری قرمز و هر دو زیر پاپیونی با ربان مشکی روی قوزک پایش گره خورده بودند. دیگر فرصت نشد بگویم: "مثل همه چیزت زیباست"...

لعنت به شبکه های اجتماعی

چقدر شده که اینطوری بشه. همش همین طوری میشه. ابر و باد که میگن همینه دیگه. همه چیز دست به دست هم داده انگار. نخواد نمیشه آقا، زور بیخود میزنی... سایت شعر نو هم برای انتشار این کار من معذور بود. حال و حوصله آریا رو هم که ندارم؛ بوی خیلی چیزها رو میده. از پنج شنبه تا حالا تنها 7 ساعت پراکنده خوابیدم. بیش از 1200 کیلومتر رانندگی کردم (با ماشین شرکت. بند 11 رو خوب نخوندی دیگه!) دو شب رو در دفتر ساری با شب خونخواری باشکوه پشه های بی خاصیت شرق مازندران گذراندم. سمت غرب تا صبح دو سه تایی بیشتر سراغت نمیان که کافیه واسه اینکه فردا چند کیلویی گوشت اضافه از قرار کیلویی ده هزار و دویست تومنی گوشت سگ از کناره هات بزنه بیرون. روی تنها موجودی فعلی شرکت یعنی کاناپه سیاه و سفیدی که یک ماه است منتظر الطاف بنده است و من هنوز فرصتی برای حلق آویز کردن پنهانیش از آسانسور پیدا نکردم. خوب شد که همین هم بود؛ اگر نه هر بار که میومدم باید روی سنگ کف می نشستم و فایل ها و طرح ها رو برای ارائه فردا صبح آماده میکردم. مگه کم روی کف حیاط دانشگاه نشستیم و برای درس ساخت و ارائه برگ درخت توی ظرف های فخر فروشانه گواش ها فرو کردیم و زدیم روی کاغذ؟ مگه کم بچه های شهرسازی: جاوید و مسعود، همخونه ای هام و هادی و سهند و فرهاد و ... روی سکوی روبرو نشستن و مسخرمون کردن و استادمون خانوم خاکپور گفت اگه نرن میندازمت؟ امشب اومدم فقط سری بزنم اما احساس میکنم غریبه ای که اتفاقن خودم رمز عبورم را در ذهنش جا گذاشتم قبل از تمام من به من سر میزنه. دو روزه هیچ کامنتی نداشتم... باور کنم ادبیات نوشتاری پست مدرن جدیدم!!! (ه ه ه نفسم گرفت) شکست خورد؟ کاش من هم میتونستم مثل رنزو پیانو یا ریچارد راجرز بعد از طراحی مرکز جرج پمپیدو پنهون بشم. 

چقدر سخته خودتو به این در و اون در بزنی اما هنوز همون طعم گس لعنتی آزارت بده. چرا نمیری بیرون؟ چرا همه اتفاقا با هم؟ دوباره مصرفم مثل سمند ال ایکس نوک مدادی رینگ و در و لاستیک ندار شرکت به صدی 13 14 رسیده. لعنتی معدم مثل باکش هر چی دود و نفت و قطرانه جذب میکنه. نمیدونم این همرو چی کارش میکنه. خوشحالم که نیستی. اما غریب آشنایی ذهنم رو مشغول کرده. به آدرسش میل میزنم اما فیلد میشه. یعنی کی میتونه باشه؟ باز هم کنجکاوی؟ نه از من گذشته. خستمه، خیلی خستمه....

 

...

گیریم خورشید نه،

شما که در جیب چپم جا می‌شوید

کاش به همین سادگی بود.

اتفاق نادر من در اندیشه‌هایم،

و ردیف تکرار تو

در سه‌شنبه‌ای که شاعرانه نبود.

حلول باور خرافات،

اه چرت می‌گویم از اندیشه

کدام حماقت توجیه فریب متن‌هایم بود؟



همانجا بایست،

مصلوب چرندترین باورهای تاریخم.

باز که از عقیده می‌گویم.

همانجا بایست،

آتشی برپا،

نه، قدیمی شده

تمام واژه‌های شعرم.

نرو، شقه کن کالبدم را که راه نفس بند روشنفکریهای چرک است.

حالا کمی جلوتر بیا

نترس،

بیا و سیگارم را میان پیشانیم خاموش کن

که چین نمی‌خورد از بس

احمقم

فکر می‌کنم باید از آدم‌هایی بنویسم

که وول می‌خورند میان پیشانیم

چین نمی‌خورد از بس

احمقم

که افکارم

بهای غذای لاغرترین گربه خیابان شما هم نمی‌شود.

شعر و ور می‌گویم

حتی اگر

تقلیدی صرف از ادبیات ... باشم

یا فواره‌ای وسط رودخانه چشمه کیله

که اولین زیرگذر مازندران

از کنارش می‌گذرد.

رسوب کردم

در توهم فهم و منطقی

که نان و امانم را بریده.



تاکسی‌ها جای دنجی برای ادامه شعرند،

تنها قهوه و سیگارش کم است

که آن هم اگر مسافری نبود شاید...



پدرم نان نیاورد،

پولش را داد تا در نانوایی محل

شعرم را ادامه دهم.

روایی شدن شعرم

هیچ ربطی به دوچرخه‌ سواری ندارد

که ویراژ می‌دهد تا

کیسه‌اش لای چرخ‌هایش برود

تا تمام سیرهای کیسه در خیابان بپاشد.

به خدا من هم کمکش کردم آن‌ها را جمع کند

نانوا هم به تلافی سه نان بیشترم داد.

بخدا راست گفتم

پدرم مسافر ییلاق است.

...

دنبال کدام خط می‌گردی؟

 

بی بی اون دو

حرصم گرفته است. دستم به کار نمیرود. چند باری DC کردم و باز قرار نگرفتم و برگشتم به کنج خود. فردا زنگ میزنم کار طراحی گالری لابی بانک ملی ساری را می اندازم دوشنبه. شاید اتفاقی افتاد...

بی بی اون

چهل دقیقه از آخرین تماس می گذرد. "یک نفس عمیق بکش. خون سردیتو حفظ کن. یه زن کوچولو ارزش این چیزا رو نداره. حالا ثابت کردی که از این رفتارای زننده بازم نشون می‌دی. حیف اون کارایی که واسه «مردی» مثل تو کردم. هر لحظه به من بیشتر ثابت می‌کنی که تصمیم درستی گرفتم. دیگه بس کن مرد بزرگ". و تمام. 

بیست و ششمین سیزده هم به در

1-     فاصلهء بود و نبود کوتاهتر از حتی شروع قصه‌هایمان بود. دیروز بود، امروز بود، فردا بود. گویا هیچ‌گاه قصد آمدن ندارد؛ هماره بوده است. صرفنظر از وقایع تاریخی و قوانینی که ثبت می‌شوند، معیار سنجش بودن یا استن را باید در کجای ذهن جستجو کرد؟ اندیشیدن به آنچه هست آسانتر است یا آنچه نبود؟ اما زمانی که احساس نبودن می‌کنی، خب لابد نیست.

2-     کوگیتوی دکارت اگرچه برای خودش دلیل هستن بود، اما برای من حداقل خوش یمن نبود. "می‌اندیشم پس هستم" تنها ظاهری فریبنده داشت یا بهتر بگویم برداشت من از این جمله چه ساده لوحانه بود. من سعی کردم همبشه بیندیشم، پس حذف شدم. به همین راحتی!

3-     همیشه از فال و طالع بدم می‌آمد و هیچ‌گاه اعتقادی به خرافات نداشتم و آری خوب می‌دانم که معجزه‌ای در کار نیست، حتی اگر نحس ترین روز ماه هم باشی. می‌گویند خردادی‌ها دو زنه‌اند! می‌گویند ممکن است شب عروسی بگذارند و بروند. می‌گویند اگر عاشق شما بشوند، بدترین رفتار را با شما خواهند داشت... هرچه می‌خواهند بگویند، من تو را دوست دارم.

4-     فیلم‌های زیادی در مورد افراد دو شخصیتی ساخته شده. اما تقریبا در تمامی آن‌ها این رفتار در مقیاس کلان صورت می‌گیرد که منجر به اتفاقات و حوادث عجیب و غریب می‌شود. اما چرا کسی در مورد من فیلم نساخته است؟ توجه: کسی با من نزدیکی نکند! من خطرناک‌تر از تمام دو شخصیتی‌هایی هستم که در تمام فیلم‌ها دیده‌اید. من از طریق "جنگ نرم" شما را ویران می‌کنم.

5-     من هم می‌گفتم داشتن منطق خیلی خوب و ضروری است. اما چقدر فاصله بود بین منطق ذهنی و منطق رفتاری؟ گاهی تمام شاخص‌های ذهنی منطقت زیر سوال می‌رود. به چیزهایی اندیشیده بودم که فکر می‌کردم به ایده‌آلیسم مورد نظر خواهم رسید. اما حضور، اتفاقی است که تمام معادلات را بر هم می‌زند. حالا می‌فهمم چقدر از خودم بت ساخته بودم. هیچ کدام از راه‌هایی که فکر می‌کردم به بزرگی منتهی نشد! خورد و خمیر شد تمام تابوهای ذهن درونگرای من!

6-     دوباره خودم را بازیابی می‌کنم. مانند کیسه زباله‌ای که جمعه‌ها ناخواسته کمی فرصت بیشتر دارد. عاشق خوبی‌ام. بدی در هر مقیاسی را دوست ندارم. خود بزرگ بین نبودم اما همیشه دوست داشتم بزرگترین باشم. آنقدر بزرگ که حق انتخاب از آن من باشد، تا اینکه انتخابم نکنند. ماندن را به هیچ چیز ترجیح نمی‌دهم. هر طرف باد آمد، همان طرف می‌روم.

7-     عجب درگیری سختی با عقایدم دارم. عقاید که چه بگویم، انگار تنها یک عقیده برایم باقی مانده؛ این که هیچ‌ چیز آنقدر ارزش ندارد که روی اعتقاداتت پا بفشاری! رهایشان کن! نمی‌دانم کجا یاد گرفتم یا چه چیز مجبورم کرده، اما بدم می‌آید از اینکه ثبات عقیده‌ام را از دست داده‌ام. مانده‌ام تا ببینم چه می‌شود تازه تصمیم بگیرم.

8-     تنها دلیل پاشیدنش همین رفتار و حرف‌های متناقض من بود. کاش بحث می‌کردیم قبل از اینکه اتفاق بیفتد. می‌گویند آب رفته به جوی باز نمی‌گردد اما ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است! قول می‌دهم دیگر چیزی نگویم. می‌ترسم. از تو، از خودم، از فکرهایی که فکر می‌کنم درست است و عجیب انسان‌ها در برداشت اشتباه از حرف‌ها ماهر و مشتاقند! پس چیزی نمی‌گویم، کاری هم خلاف عقایدم نمی‌بینی.

9-     نمی‌دانم اینکه به خودت اعتقاد داشته باشی چند درصد ماجراست. نمی‌دانم اصلا این خوب است که تنها دارایی‌ام اعتقادی است که به خودم دارم یا نه. حداقل ثمره‌اش دوستانی است که هیچ‌گاه از یک حدی به من نزدیک‌تر نبوده‌اند. اما اگر کاری داشتند اولین گزینه‌هایی هستم که به یادشان می‌افتد.

10- کار می کنم. روزگارم هم خیلی بد است. اوضاع اگر به همین منوال پیش برود، حتما به رستگاری خواهم رسید! همه چیز در حال فرو شدن است. شده‌ام اتحاد جماهیر سابق شوروی، هر کس می‌خواهد تکه‌ای را برای خودش برمی‌دارد، اما حاضر نیست در ازایش هیچ بپردازد.

11- وضع مردم بد است، اما خودروهایی که من ندارم روز به روز بیشتر می‌شوند. مردم فشار اقتصادی شدیدی را تحمل می‌کنند اما ساختمان‌هایی که خوابشان را هم نمی‌بینم روز به روز بلندتر می‌شوند. جالب است. سر و کارم با آدمهایی است که نه تنها مانند من مایحتاج اولیه‌شان را به زور تامین نمی‌کنند بلکه قصد دارند بر ملک و املاک و دارایی‌هایشان بیفزایند. چه لذتی دارد کمک کردن؟ اما از آنجایی که اقتصاد زیر بناست، ناراحت نمی‌شوم از اینکه باز حقم را ندادند و بیهوده این همه راه دویدم؛ می‌گذارم پای کسب تجربه و سابقه کاری آینده!

12- خانواده خوب است حتی اگر به قول نیچه انسان کمترین خویشاوندی‌اش را با پدر و مادرش داشته باشد. ادامه نمی‌دهم مبادا گفتار و رفتارم جور در نیاید. چه ترسی وجودم را گرفته است.

13- بیست و شش را فوت کردم، بیست و هفت هم شروع شد، آب از آب تکان نخورد.

فراز

هواپیما پروازش را آغاز کرده بود. دوپن با شتاب بیشتری مجله را ورق زد، چند لحظه به مقاله "اسب آبی، سالار رودخانه‌" توجه کرد که از آفریقا با عنوان "مهد افسانه‌ها" و "قاره سحر و جادو" یاد می‌کرد، نگاهی به گزارشی درباره شهر بولونیا انداخت "همه جا می‌توان عاشق شد، ولی در بولونیا عاشق شهر می‌شوید". آگهی یک فیلم ویدیوئی ژاپنی به زبان انگلیسی با رنگ‌های درخشانش نظر او را جلب کرد ("رنگ‌های زنده، صدای پرهیجان و اکشن بدون وقفه. همیشه ماندگار"). اواسط بعدازظهر در حال رانندگی در بزرگراه تصنیفی از شارل ترنه را از رادیو شنیده بود و ترجیع‌بند آن تصنیف به دفعات به یاد او می‌آمد. فکر کرد که اشاره تصنیف به "عکس کهنه جوانی من"، به زودی دیگر برای نسل‌های آینده معنایی نخواهد داشت. دوربین عکاسی رنگ‌های حال را همچون فریزر تا ابد حفظ می‌کند.

از پیشگفتار کتاب نامکان‌ها – درآمدی بر انسان‌شناسی سوپر مدرنیته، مارک اژه، ترجمه منوچهر فرهومند

ما    در

بهشت اینجا

بیخ دیواریست

شرجی شکوفه های شمال