1-
فاصلهء بود و نبود کوتاهتر از حتی شروع قصههایمان
بود. دیروز بود، امروز بود، فردا بود. گویا هیچگاه قصد آمدن ندارد؛ هماره بوده
است. صرفنظر از وقایع تاریخی و قوانینی که ثبت میشوند، معیار سنجش بودن یا استن
را باید در کجای ذهن جستجو کرد؟ اندیشیدن به آنچه هست آسانتر است یا آنچه نبود؟
اما زمانی که احساس نبودن میکنی، خب لابد نیست.
2-
کوگیتوی دکارت اگرچه برای خودش دلیل هستن بود،
اما برای من حداقل خوش یمن نبود. "میاندیشم پس هستم" تنها ظاهری
فریبنده داشت یا بهتر بگویم برداشت من از این جمله چه ساده لوحانه بود. من سعی کردم
همبشه بیندیشم، پس حذف شدم. به همین راحتی!
3-
همیشه از فال و طالع بدم میآمد و هیچگاه
اعتقادی به خرافات نداشتم و آری خوب میدانم که معجزهای در کار نیست، حتی اگر نحس ترین روز ماه هم باشی. میگویند
خردادیها دو زنهاند! میگویند ممکن است شب عروسی بگذارند و بروند. میگویند اگر
عاشق شما بشوند، بدترین رفتار را با شما خواهند داشت... هرچه میخواهند بگویند، من
تو را دوست دارم.
4-
فیلمهای زیادی در مورد افراد دو شخصیتی ساخته
شده. اما تقریبا در تمامی آنها این رفتار در مقیاس کلان صورت میگیرد که منجر به
اتفاقات و حوادث عجیب و غریب میشود. اما چرا کسی در مورد من فیلم نساخته است؟
توجه: کسی با من نزدیکی نکند! من خطرناکتر از تمام دو شخصیتیهایی هستم که در
تمام فیلمها دیدهاید. من از طریق "جنگ نرم" شما را ویران میکنم.
5-
من هم میگفتم داشتن منطق خیلی خوب و ضروری
است. اما چقدر فاصله بود بین منطق ذهنی و منطق رفتاری؟ گاهی تمام شاخصهای ذهنی
منطقت زیر سوال میرود. به چیزهایی اندیشیده بودم که فکر میکردم به ایدهآلیسم
مورد نظر خواهم رسید. اما حضور، اتفاقی است که تمام معادلات را بر هم میزند. حالا
میفهمم چقدر از خودم بت ساخته بودم. هیچ کدام از راههایی که فکر میکردم به
بزرگی منتهی نشد! خورد و خمیر شد تمام تابوهای ذهن درونگرای من!
6-
دوباره خودم را بازیابی میکنم. مانند کیسه
زبالهای که جمعهها ناخواسته کمی فرصت بیشتر دارد. عاشق خوبیام. بدی در هر
مقیاسی را دوست ندارم. خود بزرگ بین نبودم اما همیشه دوست داشتم بزرگترین باشم.
آنقدر بزرگ که حق انتخاب از آن من باشد، تا اینکه انتخابم نکنند. ماندن را به هیچ
چیز ترجیح نمیدهم. هر طرف باد آمد، همان طرف میروم.
7-
عجب درگیری سختی با عقایدم دارم. عقاید که چه
بگویم، انگار تنها یک عقیده برایم باقی مانده؛ این که هیچ چیز آنقدر ارزش ندارد
که روی اعتقاداتت پا بفشاری! رهایشان کن! نمیدانم کجا یاد گرفتم یا چه چیز مجبورم
کرده، اما بدم میآید از اینکه ثبات عقیدهام را از دست دادهام. ماندهام تا
ببینم چه میشود تازه تصمیم بگیرم.
8-
تنها دلیل پاشیدنش همین رفتار و حرفهای متناقض
من بود. کاش بحث میکردیم قبل از اینکه اتفاق بیفتد. میگویند آب رفته به جوی باز
نمیگردد اما ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است! قول میدهم دیگر چیزی نگویم.
میترسم. از تو، از خودم، از فکرهایی که فکر میکنم درست است و عجیب انسانها در
برداشت اشتباه از حرفها ماهر و مشتاقند! پس چیزی نمیگویم، کاری هم خلاف عقایدم
نمیبینی.
9-
نمیدانم اینکه به خودت اعتقاد داشته باشی چند
درصد ماجراست. نمیدانم اصلا این خوب است که تنها داراییام اعتقادی است که به
خودم دارم یا نه. حداقل ثمرهاش دوستانی است که هیچگاه از یک حدی به من نزدیکتر
نبودهاند. اما اگر کاری داشتند اولین گزینههایی هستم که به یادشان میافتد.
10-
کار می کنم. روزگارم هم خیلی بد است. اوضاع اگر
به همین منوال پیش برود، حتما به رستگاری خواهم رسید! همه چیز در حال فرو شدن است.
شدهام اتحاد جماهیر سابق شوروی، هر کس میخواهد تکهای را برای خودش برمیدارد،
اما حاضر نیست در ازایش هیچ بپردازد.
11-
وضع مردم بد است، اما خودروهایی که من ندارم
روز به روز بیشتر میشوند. مردم فشار اقتصادی شدیدی را تحمل میکنند اما ساختمانهایی
که خوابشان را هم نمیبینم روز به روز بلندتر میشوند. جالب است. سر و کارم با
آدمهایی است که نه تنها مانند من مایحتاج اولیهشان را به زور تامین نمیکنند بلکه
قصد دارند بر ملک و املاک و داراییهایشان بیفزایند. چه لذتی دارد کمک کردن؟ اما
از آنجایی که اقتصاد زیر بناست، ناراحت نمیشوم از اینکه باز حقم را ندادند و
بیهوده این همه راه دویدم؛ میگذارم پای کسب تجربه و سابقه کاری آینده!
12-
خانواده خوب است حتی اگر به قول نیچه انسان
کمترین خویشاوندیاش را با پدر و مادرش داشته باشد. ادامه نمیدهم مبادا گفتار و
رفتارم جور در نیاید. چه ترسی وجودم را گرفته است.
13-
بیست و شش را فوت کردم، بیست و هفت هم شروع شد،
آب از آب تکان نخورد.
