انزواي مقوائي
در انفرادای صحرا
لابلای ریگهای موازی
سرم را فرو کرده بود ،
تمدنی را هم
درست همانجا که ابری بود
چشمهایم را کاشتم
پاهایم به نزدیکترین آبادی
فرار کرد و سالها بعد
در حمایت از سلاحهای کشتار جمعی
ترور شد.
دستانم اما
درست همانجا که ابری بود
در خیابانی جا مانده بود
که شش ساله بود
با گیسوانی که با هر قدم
به گوشهای از جغرافیای دلم
در ترکیبی از حنائی و نفرت
زخم میزد.
دلم را برده بود
درست جائی که ابری بود
لابلای ریگهای موازی
"پانصد سر سردرگم" را
در جمجمهام دفن کرده بود
تمدنی را هم.
آه
این انجماد پیر
و بوی مقوائی تناش
قلبم هنوز تیر میکشد
و پاهایم
که دیگر از آن من نیست
و تمدنی هم
که اعاده حیثیت کنم
تا از میانههای خیابان شهر
بازم گرداند
به انزوای صحرا
به زیبایی مرده باد
هادی بیگی – چاهار چاهار نود و یک
کمپ کوهستان - عسلویه
دیگر از ارتفاع نمی ترسم،