انزواي مقوائي

 در انزوای جفت کفش
در انفرادای صحرا
لابلای ریگ‌های موازی
سرم را فرو کرده بود ،
تمدنی را هم
درست همانجا که ابری بود
چشم‌هایم را کاشتم
پاهایم به نزدیکترین آبادی
فرار کرد و سالها بعد
در حمایت از سلاح‌های کشتار جمعی
ترور شد.
دستانم اما
درست همانجا که ابری بود
در خیابانی جا مانده بود
که شش ساله بود
با گیسوانی که با هر قدم
به گوشه‌ای از جغرافیای دلم
در ترکیبی از حنائی و نفرت
زخم می‌زد.
دلم را برده بود
درست جائی که ابری بود
لابلای ریگ‌های موازی
"پانصد سر سردرگم" را
در جمجمه‌ام دفن کرده بود
تمدنی را هم.
آه
این انجماد پیر
و بوی مقوائی تن‌اش
قلبم هنوز تیر می‌کشد
و پاهایم
که دیگر از آن من نیست
و تمدنی هم
که اعاده حیثیت کنم
تا از میانه‌های خیابان شهر
بازم گرداند
به انزوای صحرا
به زیبایی مرده باد


هادی بیگی – چاهار چاهار نود و یک
کمپ کوهستان - عسلویه

...

شبی که گناه
در دستانت تاول زده بود
بالشی در دهانم
و خونابه ای مهیج در آغوشش
و من
با طعمی که زنهای زیادی به من داده بودند
بر دیوار افتاده
سایه ای
که مدام از ما عذرخواهی کرد.
بعدها
نیشخند پینه بسته اش را
لای گونه های زنی چال کرد
و من عاشقش شدم
یکبار.

هادی بیگی
عسلویه - فروردین نود و یک

تنها

درب توالت های عمومی

به رویم باز بوده همیشه

و این خودش شانس بزرگیست

در زندگی من

چرا که آدمهای زیادی را دیده ام

در انتظار طولانی

خود را خراب کرده اند...

آبی

عسلويه - ساحل ني بن

ميلي به بازگشت ندارم. آلوده ام به جنوب و ساعت هاي بي پايان كار. به همين سادگي از راه ميرسم. تهران فردا بعد از ظهر. كسي منتظر ديدار است؟

دلم قرار و مدارهاي نو ميخواهد. دوست دارم آدم هاي جديد زيادي را براي اولين بار ببينم. بنشينيم چيزي بخوريم (ترجيحن غير از اين قهوه هاي كوفتي) بكشيم بزنيم بنويسيم و وانمود كنيم هيچوقت از اتفاقات جديد هيجان زده نبوده ايم. ما عادت را بر سرمان آوار كرده ايم. پس بگذار دستانم را روي شانه هايت بيندازم و با لاله هاي گوشت بازي كنم در حاليكه از روي صفحه موبايلم برايت شعر ميخوانم ما كه مدتهاست از شرم اولين بارها رد شده ايم بهتر است سرت را به شانه هايم تكيه دهي تا فراموش كنيم ممكن است روي زمستان تهران در روزهاي آينده يخ بزنيم. مراقب خودت باش.

عكس از هادي بيگي

ساحل ني بند - عسلويه - ديماه ۹۰

ما دانشمندان بي گناهي بوديم

كه مدام

در كشف جاذبه ها

اشتباه مي كرديم...

...

ادای آن ها که کسی در زندگی شان نیست را
در نیاور،
تو بازنده خوبی نیستی
که تهران
از دسته عینک جدیدت آویزان است
و تو بر صخره ای از فحش های کشدار
میترسی....

دستخط

این خطوط
آنقدر راست رفته اند و آمدند
شیزوفرنی گرفته اند
سر بجنبان گلم

قرمز1


دیشب ماه هم گرفت

رد یک پل

و خودش را از نخل‌های فیروزه‌ای شهر

                                           پایین کشید.

میان خودم

دست بدست می‌شدم

تو بر سر قرارهای ساعت 9

از پرکشیدن دلم

تا کوتاهترین دیوار تو

از بزرگراهی کنار تختت تا من

یک عقب مانده منزوی

در من قرار می‌گذارد

و تو به دیدار یک نمایش تو خالی

بارها

در سنگفرش‌های جلفا

                  جا مانده‌ای

روی دست‌های یک تکاور

در کردستان

و در دامنه شمالی البرز

زن شدی

زیبا

که شویش همیشه بازنمی‌گردد.

 

تلخ‌تر از بعد از ظهر یک روز برفی

خزیدن زیر لباست

دویدن روی تجربه‌های ناگوار انگشتانت

و سری که

مدام شانه خالی می‌کند

روی صندلی‌های پر...آشوب

         برای گیس‌های بریده.

میانه‌های شهر

چه برقصی یا نه

تمام کافه ها تاریکند

و سمت این بازی

هزار چشم مصرفت کرده‌اند.

حالا

مدت‌ها می‌گذرد

اعتراف کن گلم

در این زن‌ها هرگز زیبا نبوده‌ای.

آبی1

به هر طرف می‌چرخم

شب

پشت می‌کند

از میان دندان‌هایم

به هم می‌خورد

تا چیزی، صدایی در بیاید

شبیه "خداحافظ پل چوبی"

پس از اولین سقوط‌ات

                        از دست راستم

پنجره‌ای در گور پرید

و نور

 روی لب دختری ترک، ترک برداشت

هماوای پرنده‌هایی

که مسیر کوچ‌شان را به هم فروخته‌اند

در چشم چپم می‌نشینم

پاهایم را آتش می‌زنم

و غروب غم انگیز یک ساحل آشنا را نگاه می‌کنم.

برگرد

نباشی تمام خبرها بد است

و لاشه‌ای در اعماق اقیانوس آرام

آرام

به من نسبت می‌دهند

بی آنکه کودکی در من بدنیا آورده باشی.


هادی بیگی/هیفده خرداد نود

این کار را در "جن و پری" و "والس ادبی" و "وازنا" بخوانید.

دوهزار و دوازده سقف روی تختم

تمام پیش بینی‌ها اگر درست از آب در بیاید

سال دیگر

درست در بیست و هشت سالگی

زنی از رگ هایش می‌آویزد.

سقف از وسط

به سرم زده

بر تو دست دراز کنم

حوالی یک زندگی مشترک

کودکی روی تخم هایم

چشم گذاشت

و من میان سینه‌هایت پنهان شدم.

این هوای لعنتی

از زمستان اگر کوتاه بیاید

شهوت از پاهایت خم می‌شود

و من در لبه شمشادها

ضعف می‌کنم

لک و لوک سینه‌های شکلاتی‌ات را

و تو از دست‌هایم ایستاده

شاهزاده‌‌ای می‌بینی

که شاخ سفید اسبش

در جایی از من فرو رفته است.

 

برای سرگرمی به اتاق برگردم

لباست را عوض کنم

با مهره‌های آهنی دندانه دار

و در اعصابت خرد شوم

از باسن گرم و نرمت بازگردم

برایت دوباره دست دراز کنم:

از وسط سقف این اتاق

مرد می‌چکد

در یقه باز پیراهنت

ترتیبت را می‌دهد.

شاخت که درد می‌آوری

عصر هر روز

اضطراب از تو سر می‌خورد

روی حساب و کتاب زندگی‌ام

از تکان‌های ممتد

بالا می‌آورد

حساب کرده ام این بهار هم

اگر زنی نیاید

درست در بیست و هشت سالگی

کودکی تخص

از دستانم آویزان است

و من از گلوی این شعر.

بود و باش نه

طبیعت

در حل بحران تنهایی

تاخیر دارد.

انتظاراتم را به گور خواهم سپرد

در آستانه بهار

من، درخت گیلاسی

و به نخستین زنی که می روید،

پیوند میخورم.

برای باد

از اندیشه میگویم

تا همه چیز را ببرد

و هزاران درخت

تولید مثل تو کنند و من

به تماشای "رویش ناگزیر جوانه ها"

یخ بزنم.

طبیعتم تاخیر دارد

از شناخت پرنده ای

که روی مرداب این شهر

به کما رفته است.

"میان شاخ و برگت جایی برای او داری؟"

من از کلاغ های سنجاق شده

روی زیر لباس هایت

آشیانه میسازم در تو

برای روز مبادا که خوشی زیر دلت را زد

جای تو

روبروی آیینه

عروس شوم

و از بهار، خاطره ها بگویم.

این کار در: "پایگاه ادبی متن نو"

 

سورمه روی سیب

بار دیگر که به دنیا می آیم
رهبر ارکستر می شوم
آستین سفیدم را
از زیر کت سورمه ای ام بیرون می کشم
چوبی در دست می گیرم
و برای تمام گوسفندها
ادای یک نی زن را درخواهم آورد.

بی بی اون هشت

 

از گودی چشمی افتادی

که هم‌خوابی‌های تو

پیرش کرد

گودش کرد

دورش گرد

و خاک مغیل و پغیل و

هرچه اتوست مبیل و

یک دسته‌ی بیل

از هوای صبح می‌گوید:

بازنشسته‌ای در باغش

باز نشسته‌ای

در یادم

بر بادم

دریا دم، بر بامم و

خواهر و مادرم را

هراسان می‌کنی.

ارتفاع تو

سنگ بزرگی‌ست

برای شکستن عهدی

که من از شمال می‌آیم

و برای این همه امضاء

کمی خسته‌ام

 

این کار در "آدم برفی ها"

بی بی اون هفت

روزی خدا خواهم شد
پاهایت را
فرا میخوانم
برای اعتراف
به دیدارهایی که بی من رفته اند.

بی بی اون شیش

بگذار دستانم

برای همیشه

روی سینه هایت بماند

مانند خری که

سواری مادیانی بی پالان را

عذاب وجدان می گیرد

تا برگردم از نوک کوه

علف های هرز برایت بیاورم.

 

این مرد

خطور تو در ذهن اش

این قصه تو

سر درازی از یک تجاوز شاعرانه

اجازه آن را که دارم، نه؟

طعم مرگ می دهی

اما گرم

از آن ها که می گویند:

"حیف بود، اما خوب که نشد"!

 

حروف در دهانم

به ترجمان تو می کوشند

و بی خیالی مزمنی

که فرج اطفال نامت را

نامه ات را

به خاک اندرون

این مبارک باش

مبتلاست.

 

 

بود و باش هشت (من قهوه دوست دارم)

نصف اعتقادم را

حراج میکنم

زمستانی

زمستانی

که برف ندارد

حرف ندارد

مردی که

هر روز این گوشه باغ

سرنوشتش را

سرشتش را

تور می بافد

و من

از نمایی که عرض شانه ها معلوم است

دور شصتم

دوباره نشستم

مرور کردم

از خال لب فرضی

تا

بیلاخ هایی که بلعیدم

به سلامتی

میان نوش و جان

سپردن

 همه چیز از آنچه میبینم

به من نزدیکتر است

جز تو

که روبرویم حتی آنقدر

لعنت به این خطوط فرضی

و مرزی

که

هرز میرود از نبود قدم هایت

ساحل

بدون تو به شعرم نمی رود

تهدید میکنم

آقا و خانم عزیز

لطفا همه آدم ها را ببوسید

من یک شاعر مادر قحبه ام

می توانم همه شما را

در شعرم به قتل برسانم

و شما واقعا

خواهید مرد.

 

ساندویچ

مي‌ترسم از پيراهنت

از بوي زليخا، هايم

ديوار نوشته‌هاي شهر من

تو،

سياه و سفيد دانشجوی خياباني

 شهر من،

را مثابه مي‌شود...

در پس زمينه‌ي افكارم

متنفر مي‌شوم از هرچه تو،

مي‌ترسم از افكارم

از مداد رنگی

کارتن های موزی

و تلنبار نسل من

روی آلت پدرهای عقیم

با زیر پوش آوانگاردش.

یازده دقیقه دیگر

اجازه آقا

برج های خاکی شمال

از روسیه

از روسپیه

خبر دار شدم زاییده این بار

که پایش را

رو در روی پدر دراز کرده

سنتش را می جود

تا زیر خط فقر

کمر بسته ام

به کاندومیسم عمومی افکارم

و هر چه را می بینم

می خورم.

مراقب خودت باش

جنگل شب ها می ترساند

اینجا هنوز

همیشه شب

کسی به حریم شخصی ات

می ریند

و موعظه ات میکند،

پدرانه

پدر، پدر میشوی

آیا پدر میشوم؟

بشوم؟