Blog Action Day 2010

وقتی چند نفر دور هم گرد می آیند یعنی ویژگی های مشترکی را در یکدیگر احساس کرده اند. مدتی است که ۱۵ اکتبر (یعنی امروز) شده روز جهانی وبلاگ نویسیُ در مورد موضوعاتی که متعاقبن اعلام خواهد شد. روزی که از سراسر دنیا می آیندُ نام نویسی میکنند و حقی را برای خودشان بر میدارند و می روند.

کاری ندارم که خوب است یا بد و از کجا مدیریت می شود یا چه اهدافی در سردارند و ... اما زمانی که مثلن بحران آب در دنیا برای امسال مطرح میشود، حس مسئولیتی به آدم دست میدهد که حتی اگر مانند من در سفر هم باشی باز تلاش میکنی بنویسی و وقتی که هیچ برنامه ای از قبل نداری یک پیشنهاد به ذهنت میرسد که قبلن از مدیریت وبسایت بلاگ اکشن دی برایت ایمیل شده بود: اگر نمیدانی چه چیزی بنویسی از خود موضوع و این وبسایت بنویس. یعنی تنها یک متن خبری برای معرفی این حرکت. خب متوجه هستین که من هم دقیقن دارم همین کار را میکنم!

آقاجون گیر نده امروز باید راجع به آب بنویسی. حالا میخوای از آب استخری در طبقه چهل و ششم هتل فلانی در فلان کشور بنویس یا از آب استخر خرم آباد تنکابن که بیشترین مصرف کننده و در عین حال بیشترین انتقاد رو در منطقه داره. اصلن میتونی بنویسی که به من و تو هیچ دخلی نداره که چند کیلومتر اونورتر یک بیلیون (من که نفهمیدم یعنی چقدر) نفر به آب تمیز دسترسی ندارند یا مثلن زنهای زیادی توی آفریقا بیش از ۴۰ بیلیون (گیر نده حاجی، منم نمیدونم یعنی چی) ساعت در سال پیاده میرن تا یه ظرف آب ۱۸ کیلویی رو پر کنن که اونم تازه مطمئن نیست. اون سی و هشت هزار کودکی هم که هر هفته از بی آبی یا خوردن آب کثیف میمیرن هم که چیزی رو ثابت نمیکنه، بخوای حساب کنی تو همین ایران خودمون هم چند صد نفر تصادف میکنن و میمیرن!

 

...

از این بالا همه چیز داستان میشود.
چیزی شبیه "خداحافظ گاری کوپر"

...

از ارتفاع می ترسم،
وقتی که روی پای خودم
ایستاده ام...

پدیدار

بخواب،

خواب که می‌روی

احساسم

هیچ آسیبی نمی‌بیند.

یادم می‌آید،

رنگ آبی مستراح

خلاقیت شهر تو

برای رگ زدن نشئگی‌ها

و قدم‌های بی واسطه

کنار رودخانه‌‌ای که از شهر من سرقت شد.

پارک شدم میان تو و سرما،

از تو بالا رفتم تا خودم را

روی پاهایت گارانتی کنم

و تو رنجیدی.

بخواب،

ترک تو

وقتی که چشمانت پیدا نیست

آسان‌تر است...

بود و باش پنج

آمنه

هرشب

میان آبله سنگفرش‌های این پیاده رو

جان می‌کند

و نیمه‌های شب

از حنجره عمو ناصر

رقاصکی بدنیا می‌جهد.

زود که می‌رسم

شهر زیر بغلم آژیر می‌کشد

و سردردهایم

بی هیچ بهانه‌ای ادامه دارند.

...

چاهار و نیم صبح وقت مناسبی ست،

برای یک قتل خاص

گیل باد که میوزد

ماهی ها

 فکشان خراب میشود

و شالی ها

دسته جمعی

خود ارضائی می کنند.