انتحاری میان زنبق ها
دریا
جاودانه سویی که می بردم
چنان خوابزده که به اعماق شب
افق مدام جابجا میشود
چشمانم تار می بینند
و باد
موزیک متن این انهدام مشترک میشود
لای موهای نسبتاً کوتاه آبی.
سکوت و باران چیز تازه ای نبود
که از هم بپاشد این مرد
از تازیانه های منجمد در ذهن
مرگ زانو میزند گاهی
آغوشی طلب میکند تا در گوشت بخواند:
من یک اتفاق معمولی ام
مثل آبی
مثل تار شدن دید مرد
هنگامی که بغض
مانند گلوله شقیقه را میفشارد.
همه چیز معمولی است
وقتی قهرمانت فرار میکند ،
گند میزند ، پی در پی.
نشانم بده
سربازها برای جاه طلبی دیگران می میرند
تا دهکده ها
در سالگردشان عزاداری کنند
جنگ همیشه خاطره میسازد
و من هنوز تمام کافه ها را
دنبال سرخی لبانت میگردم
جای مانده بر
پاکت های تلمبار شده نامه های برگشتی یک زن جنگ
نشانم بده
مرزی را که آنسویش فراموشی ست
برای سربازی که از جنگ بیزار است
و با هر صدای بلندی
خودش را خیس میکند.
من خاطرات گوری بودم
دسته جمعی
از چشم هایی که تار می بینند
در اعماق دریا
چنان سربازی مسخ از سرود آزادی
برای دهکده کوچکش.
نشانم بده
چگونه میتوان عشق را سر برید
زمانی که طوفان مجال نگاه هم نمی دهد
نه میشود به دریا زد
و نه همراه دهکده به چمنزاری مرتفع گریخت.
نشانم بده
دستانی که تنها ساختن رویاها را بلد شده اند
چگونه باید ویران کنند.
مرد ، سرباز وفاداری بود
تنها جنگ را باور نداشت
و تمام ضامن ها را خاک کرده بود
هر جا که زنبقی رویید.
هادی بیگی – بیست و هفت اردی بهشت نود و دو

دیگر از ارتفاع نمی ترسم،