طبیعت

در حل بحران تنهایی

تاخیر دارد.

انتظاراتم را به گور خواهم سپرد

در آستانه بهار

من، درخت گیلاسی

و به نخستین زنی که می روید،

پیوند میخورم.

برای باد

از اندیشه میگویم

تا همه چیز را ببرد

و هزاران درخت

تولید مثل تو کنند و من

به تماشای "رویش ناگزیر جوانه ها"

یخ بزنم.

طبیعتم تاخیر دارد

از شناخت پرنده ای

که روی مرداب این شهر

به کما رفته است.

"میان شاخ و برگت جایی برای او داری؟"

من از کلاغ های سنجاق شده

روی زیر لباس هایت

آشیانه میسازم در تو

برای روز مبادا که خوشی زیر دلت را زد

جای تو

روبروی آیینه

عروس شوم

و از بهار، خاطره ها بگویم.

این کار در: "پایگاه ادبی متن نو"