قرمز1
دیشب ماه هم گرفت
رد یک پل
و خودش را از نخلهای فیروزهای شهر
پایین کشید.
میان خودم
دست بدست میشدم
تو بر سر قرارهای ساعت 9
از پرکشیدن دلم
تا کوتاهترین دیوار تو
از بزرگراهی کنار تختت تا من
یک عقب مانده منزوی
در من قرار میگذارد
و تو به دیدار یک نمایش تو خالی
بارها
در سنگفرشهای جلفا
جا ماندهای
روی دستهای یک تکاور
در کردستان
و در دامنه شمالی البرز
زن شدی
زیبا
که شویش همیشه بازنمیگردد.
تلختر از بعد از ظهر یک روز برفی
خزیدن زیر لباست
دویدن روی تجربههای ناگوار انگشتانت
و سری که
مدام شانه خالی میکند
روی صندلیهای پر...آشوب
برای گیسهای بریده.
میانههای شهر
چه برقصی یا نه
تمام کافه ها تاریکند
و سمت این بازی
هزار چشم مصرفت کردهاند.
حالا
مدتها میگذرد
اعتراف کن گلم
در این زنها هرگز زیبا نبودهای.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:48 توسط هادی بیگی
|
دیگر از ارتفاع نمی ترسم،