دیشب ماه هم گرفت

رد یک پل

و خودش را از نخل‌های فیروزه‌ای شهر

                                           پایین کشید.

میان خودم

دست بدست می‌شدم

تو بر سر قرارهای ساعت 9

از پرکشیدن دلم

تا کوتاهترین دیوار تو

از بزرگراهی کنار تختت تا من

یک عقب مانده منزوی

در من قرار می‌گذارد

و تو به دیدار یک نمایش تو خالی

بارها

در سنگفرش‌های جلفا

                  جا مانده‌ای

روی دست‌های یک تکاور

در کردستان

و در دامنه شمالی البرز

زن شدی

زیبا

که شویش همیشه بازنمی‌گردد.

 

تلخ‌تر از بعد از ظهر یک روز برفی

خزیدن زیر لباست

دویدن روی تجربه‌های ناگوار انگشتانت

و سری که

مدام شانه خالی می‌کند

روی صندلی‌های پر...آشوب

         برای گیس‌های بریده.

میانه‌های شهر

چه برقصی یا نه

تمام کافه ها تاریکند

و سمت این بازی

هزار چشم مصرفت کرده‌اند.

حالا

مدت‌ها می‌گذرد

اعتراف کن گلم

در این زن‌ها هرگز زیبا نبوده‌ای.