شبی که گناه
در دستانت تاول زده بود
بالشی در دهانم
و خونابه ای مهیج در آغوشش
و من
با طعمی که زنهای زیادی به من داده بودند
بر دیوار افتاده
سایه ای
که مدام از ما عذرخواهی کرد.
بعدها
نیشخند پینه بسته اش را
لای گونه های زنی چال کرد
و من عاشقش شدم
یکبار.

هادی بیگی
عسلویه - فروردین نود و یک