مي‌ترسم از پيراهنت

از بوي زليخا، هايم

ديوار نوشته‌هاي شهر من

تو،

سياه و سفيد دانشجوی خياباني

 شهر من،

را مثابه مي‌شود...

در پس زمينه‌ي افكارم

متنفر مي‌شوم از هرچه تو،

مي‌ترسم از افكارم

از مداد رنگی

کارتن های موزی

و تلنبار نسل من

روی آلت پدرهای عقیم

با زیر پوش آوانگاردش.

یازده دقیقه دیگر

اجازه آقا

برج های خاکی شمال

از روسیه

از روسپیه

خبر دار شدم زاییده این بار

که پایش را

رو در روی پدر دراز کرده

سنتش را می جود

تا زیر خط فقر

کمر بسته ام

به کاندومیسم عمومی افکارم

و هر چه را می بینم

می خورم.

مراقب خودت باش

جنگل شب ها می ترساند

اینجا هنوز

همیشه شب

کسی به حریم شخصی ات

می ریند

و موعظه ات میکند،

پدرانه

پدر، پدر میشوی

آیا پدر میشوم؟

بشوم؟